قهرمان ميرزا عين السلطنه
659
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
دو برابر بود . سفريها خوشحال و خرم بودند . ظهر هرقسم بود مالهاى كرايه را آوردند . شروع به بار كردن شد . جعبهء نوشتهجات و بعضى چيزها را تحويل گرفته خانه فرستادم . محمد حسن ميرزا گفت من نمىتوانم امروز بيايم ، روز شنبه خواهم آمد . بعضى نوشتهجات داشت داد . وداع كرده تشريف برد . خيلى شاهزادهء مهربان خوبى است . انس عليحده باهم داريم . اين سفر دوم است كه مىرود . يك سفر چاپارى براى خاطر ناخوشى والدهء حضرت و الا رفت . بارى روز حركت از طهران معلوم است چقدر سخت خواهد بود . به هزار مشقت و سختى بارها دو ساعت و نيم به غروب مانده راه افتاد . كجاوه و تخت را بيرون دروازه بردند . من از شدت اوقاتتلخى اندرون كمتر مىرفتم . گريه و داد و بيدادى بود . من هم اگر مىرفتم مىبايست همرنگ حضرات شوم . خوددارى مىكردم و نمىرفتم . وداع هميشه محزون و مغموم است . هرچند سفرى به اين خوبى باشد . نواب عليه و ماهوش خانم و عزيزه خانم در دالان آمده حضرت و الا آمدند وداع كرده خيلى گريه شد . به سلامتى و ميمنت در كالسكه نشسته راه افتادند . من و تولوى خان هم سوار شده از وسط شهر بيرون دروازه رفتيم . كالسكهها نرسيده بود . پياده در تخت و كجاوهها نشستند به سمت نعمتآباد كه يك فرسنگى طهران است رفتيم . اى كاش همينطور رفته بودم . گلين خانم هم در درشكه از عقب مىآمد . مغرب وارد منزل شديم . شلوغ درهم و برهم . يك ساعت از شب رفته عماد السلطنه با خانم شاهزاده آمدند . سر شام نشسته بوديم شاهزاده خانم همشيره آمد . خيلى سخت گذشته بود . دروازهء شهر بسته بوده . به زحمت زياد با يك نفر نوكر خودى رسانيده بودند . شب سرد بود . رختخواب درستى نداشتيم . جمعيت زياد جاى كم ، خيلى خيلى تماشا داشت . حالت من تماشايش زيادتر بود . صبح جمعه هشتم - حضرت و الا تشريف آوردند . روزى در كمال خوشى و خرمى گذشت . شب را هم حضرت و الا تشريف داشتند . مالهاى چهارپادار تمامش نيامده . خود جلودار هم كه سيد اصفهانى است تشريف نياورده مشكل فردا بروند . خانم اصرار داشتند برويم قاسمآباد روز ديگر رباطكريم برويم . از راه همدان تشريف مىبرند . شب جا تنگتر شد و زحمت خوابيدن زيادتر . خاله جانم همراه است . خيلى خوشسفرند و بامزه هستند . روز شنبه نهم - مال نرسيده حركت موقوف شد . آقاى عماد السلطنه شهر رفتند كه قاطرچى را پيدا كنند و براى فردا حاضر باشند . ناهار خوبى خورديم . خوب بود آن آشپز راه الموت را همراه مىبردند كه يك ناهار و شام به قاعده ندهد . بعد از ناهار يك فنجان چاى خورده كالسكه حاضر شد . تمام غم عالم را گفتى در دل من ريختند با كمال غم و الم با يكان يكان وداع كرده در صورتى كه هيچ دل نمىكندم و نمىخواستم پائين آمد از پلهء بالاخانه پائين آمدم . به خدا قسم پايم براى راه رفتن جلو نمىرفت . حضرات برگشتند . شعر منوچهرى يادم آمد . نگارين منا برگرد و مگرى * كه كار عاشقان را نيست حاصل زمانه حاصل هجر است و آخر * نهد يك روز بار خويش حامل